تبليغاتX
بر ورق رفته ها メメ
 

خراب می شوم

         زیر بار این همه سوال

                             از نو می سازی ام

چشمها را میکاری روی دلم

                            میگویی

                                  حالا جواب بگیر

خراب می شوم

                   زیر بار جوابهای سنگین

از نو می سازی ام

                      چشمها را میکاری در آینه

                                            خراب می شوم زیر نگاه آینه

از نو می سازی ام

               میگویم چشمهایم را بده ...دلم را بگیر

 دست دراز میکنی

                    می ترسد

                               می لرزد

                                           می شکند

 قطره می شود

                    می چکد

خراب می شوم

خیره می مانی!

.

.

.

نازی رحمانی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بیست و یک آذر هشتاد و هشت

 

| |

 

مثل همیشه ی رفتن که هست

کاش تو هم همیشه باشی

سلانه سلانه میرود

 و

 من فکر میکنم تا سال دیگر

درخت خرمالو چند بار میمیرد و زنده میشود ،

برگ می ریزد و جوانه میزند ؟!

و برای گنجشگها باز قصه ی انتظار است که کلاغها روی درخت نارون میخوانند

و کسی آنها را دوست ندارد ...شاید به همین خاطر است که هیچ وقت به خانه ای که خانه نیست نمیرسند .

 انتظارها پایان ندارند  تا وقتی زمین دور خورشید  میچرخد و ماه دور زمین میگردد عجیب نیست که ماه را نشان میکنند که تنهاست .اندیشه های بزرگ در پس آدم های کوچک و اندیشه های کوچک در پس آدمهای بزرگ خیلی وقت است که گم شده اند و چشمهایی که فقط کوچک را کوچک میبینند و بزرگ را بزرگ  انگارند دورها را دور و نزدیک را نزدیک شماره میکنند ...آدم ها همه چیز را اندازه میگیرند افقی عمودی از شرق به غرب از غرب تا شرق ، از زمین تا آسمان ، از زمین تا آسمان را کم دیده ام اندازه بگیرند انگار میترسند همه میگویند بزرگ است زیاد است میگویند خیلی اما من ....راستی خیلی یعنی چقدر؟ یعنی چند تا انگشت شبها خم کنم و بخوابم تا تمام شود؟ ...خیلی خنده دار است من صبح ها که بیدار میشوم دیگر انگشتم خم نیست ....و شب دیگر یادم میرود چند انگشتم شب قبل خم کرده ام .....من هم بزرگ شده ام خیلی چیزها را از یاد میبرم ...اما تو را خودم را و خیلی خیلی ترها را نه ....پیش ترها گفته بودم خیلی چیزها هیچ وقت فراموش نمیشوند ...خیالت آسوده کسی فراموشی های تو را اندازه نمیگیرد ...این چیزی است بین من و تو و من از اندازه گرفتن بعضی چیزها بدم می آید من اصلا فراموشی های تو را فراموش کرده ام مثل انگشتانم .

 فقط و فقط دارم فکر میکنم اگر هر تولدی را مرگی است و هر مرگی را تولدی ست جاودانه، پس اگر هر امدنی را رفتنی ست آیا هر رفتنی را آمدنی هست ماندنی؟ ....چرا آدم ها دل دل میکنند برای آمدن ؟ لابد خیلی سخت است...لبخند ....لابد خیلی سخت است ؟! این خیلی ،بدجور بند خرمان را گرفته ول نمیکند . راستش را بگو دلت چه میخواهد ؟ خب تسلیم عقلت با دلت سخت در جنگ است راستی چرا حق را به دل نمیدهند گاهی ؟

 لبخند میزنم به تو به خودم به دنیا .... آری عزیزکم من همه چیز را خوب میدانم عقل تبر عادت شکنی است

 اما عزیزکم من که عادت نبودم من که عادت نیستم ...دارم به آستانه ی رفتن میرسم و باز قصه ی انتظار است که میگذارم توی ساک سفرم بیچاره کلاغ ها صدایشان که نیست و من این قصه را دوره خواهم کرد و از همین حالا میبینم کلاغی را زل زده به چشمانم و میگوید مرا به خانه ام برسان ....

و من فکر میکنم وقتی برگشتم اگر تو هم باشی کلاغ را میرسانم به خانه اش ....هی ...آبانم رفت ...من هم ...اما بر میگردم.

.

.

.

نازی رحمانی

______________

سی  ِ آبان هشتاد و هشت

| |

 

برای بوسه بر زیارتگاهی آمده ام

که قداستش بالاترین سوگند من است

پلک بر هم گذار

میخواهم چشمانت را ببوسم

.

.

.

نازی رحمانی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بیست و پنج آبان هشتاد و هشت

| |

 

دم دم های غروب

وقتی گنجشک ها در آغوش درخت آرام می گیرند

میبینی که همیشه با پر گشودن به اوج نمیرسی

گاهی آغوشی تو را میبرد تا خود نقطه ی اوج

.

.

.

نازی رحمانی

ــــــــــــــــــــــــــــــ

شانزده آبان هشتاد و هشت

| |

 

انار دلم را دانه کرد ریخت توی کاسه ی چشمانم

این انتظار و آن نیامدن ها

انگار عکس غروب افتاده توی چهر ه ام

زرد چشمی سرخ خاموش

دویست و بیست و نه  روز از سال گذشت

به اجابت غروبی دیگر

که فرقش با همه ی غرو بهای دیگر یک چیز است

یاد اتفاقی که سوزاند

معلقم میکند بین شادی و غم

.

.

.

نازی رحمانی

_____________

سیزده آبان هشتاد و هشت

| |

 

خواب های بی اعتبار

دلشوره های مدام

ثانیه های کشدار

سهم این روزها از زمین نشانه های گم کرده راه

تو بگو فاصله ی بین انگشت های حوا تا سیب

چقدر بود که آدم شانه شد برای بالا رفتن حوا

و همه ی تقصیرها به گردن من به گردن حوا

.

.

.

نازی رحمانی

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

بیست و چهار مهر هشتاد و هشت

| |